تگ: داستان،داستان انگیزشی،داستان کوتاه، داستان آموزنده،

مردی شروع به کندن یک چاه کرد. پس از حفر ده متر، هن...

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه بر...

می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خا...

در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را ب...

می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی ک...

در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را ب...

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سق...

ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: &l...

در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزا...

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده ب...

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرست...

پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خ...

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای مل...

پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به...

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی&zwn...

امیر نصر احمد سامانی را، معلمی بود که در آن وقت که...

از «فورد» میلیاردر معروف آمریكایی و صا...

روزی عارف پیری یكی شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل...

معلم کمی فکر کرد و گفت: گوش کنید، مثالی می زنم، دو...

پسرک با صدایی لرزان گفت: بابا پس فردا از طرف مدرسه...

روزی مردی از شهر دور به نزد بودا آمد تا او را امتح...

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرست...

پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خ...

در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای مل...

مردی برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راسته کفش فر...

قصابی بود که هنگام کار با ساتور دستش را بریده بود...

بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد...

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﺯﻧـﺶ ﮔـﻔـﺖ: "نمی دانم ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـ...

توی بیمارستان فیروز آبادی، دستیار دکتر مظفری بودم....

حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراق...

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: «...

هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند...

صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود. مجبور...

روزی کسری نشسته بود، خوانسالار (آشپز)، خوانی درآور...

روزی روزگاری.... پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین...

از همان روزی که «شرلی» با حیله و نیرنگ...

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برع...

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند....

ادیسون در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ث...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم....

خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که...

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی ت...

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قا...

روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور...

چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد...

گویند عارفی قصد حج كرد. فرزندش از او پرسید: پدر كج...

یه روز مسؤول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناها...

دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بو...

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک...

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید:...

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق...

روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده...

روزی یک کوهنورد معمولی تصمیم گرفت قله اورست را فتح...

روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط...

صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود. مجبور...

دختر جوان اگر به خودش بود، دوست داشت در همان 20 سا...

پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش...

روزی رئیس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسى در را...

بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گ...

وقتی نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سی...

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او ر...

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند:...

جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن كیست؟ استا...

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد...

مادر بزرگم این چند سال آخر عمرش را در خانه ما زندگ...

بودا به دهی سفر کرد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود...

مردی به همسرش این گونه نوشت: عزیزم این ماه حقوقم ر...

بوعلی سینا مدت زیادی از عمرش را به سیاست و وزارت گ...

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آ...

یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است. دلی...

وقتی دوستش گنجشک های کوچک را با تیر و کمان نشانه گ...

روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت: خواهش م...

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید: استخدام دارید؟...

در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی...

در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و...

پدر بغض کرده و ناراحت دست های مادر را لای انگشتانش...

چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پ...

آهنگری شمشیر بسیار زیبایی تقدیم شاپور پادشاه ساسان...

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آن را به ی...

در یک دهکده، پیرمرد خرمندی زندگی می کرد. افرادی که...

تمام مردم ده کوچک ما خانم و آقای لطفی را می شناختن...

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بز...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با ت...

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول...

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول...

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار ان...

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک...

روزی رئیس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسى در را...